خوب که دقت میکنم، میبینم که… از اروپا بوی گل سوسن و یاسمن میاد. =))
Monday. October 19, 2026. 09:41 P.M
27 مهرماه 1405
خوب که دقت میکنم، میبینم که… از اروپا بوی گل سوسن و یاسمن میاد. =))
Monday. October 19, 2026. 09:41 P.M
27 مهرماه 1405
هیچوقت آدمی نبودهم که موقعیتهای جَوّی، ایام خاص یا روزهای منحصر به فردی از هفته روی احوالاتم تاثیر منفی داشته باشه. جز اینکه هیچوقت دوست نداشتهم وقت گرگ و میش غروب توی تخت باشم. احساس خوبی به من نمیده. اواسط هفتۀ بیماری، در حالی که احساس میکردم روحم تنها به اتکای نخی هنوز به بدنم متصله، یکبار دور و بر ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدم و بدون اینکه تکونی بخورم، تو تاریک و روشن روز از پشت پردههای کشیده، نگاهی به اطراف اتاق انداختم. تا اون زمان هرگز این همه دلگیر به نظر نرسیده بود. منطقم هِی میزد که «حالت خوش نیست! فقط همین!» اما دلم اصلا از اندوه ماجرا خوشش نیومده بود. از ترکیب حال بد و سکوت اتاق، از نورهای رنگ پریده، از تصور «حال» و حتی رسم «آینده» در اون لحظات، هیچ خوشش نیومده بود…
Do you ever wonder what it′s like
Losing what you cannot be without? 「+」
Sunday. October 18, 2026. 09:27 P.M
26 مهرماه 1405
من هیچوقت طرفدار عقیدۀ محبوب «دورانِ خوشِ کودکی» نبودم. نه اینکه دوران کودکی جالبی نداشته باشم؛ نه. صرفا اینکه احساس نمیکنم دوران معرکهای بوده که مثل خیلی از آدمها انتخاب دوبارهم برای تجربه کردن باشه یا اینکه مثلا احساس کنم مزیت خیلی بخصوصی داشته که دو چندان درخور توجهام باشه. اتفاقا میتونم هزار و یک دلیل بیارم اندر مزایای «دوران خوش بزرگسالی»! و نه فقط این؛ بلکه واقعیت وزن و لذتشون که صرفا با مسئولیتهای بزرگسالی معنا پیدا میکنه. احتمالا همونهایی که عموما مردم به خاطرشون ترجیح میدن پناه ببرن به دوران به اصطلاح بیدغدغۀ کودکی.
از قضا یکیشون هم این میتونه باشه که با عزیزی بشینید زیر نور کمرنگ شمع و در حال استعمال کافئین (شاید هم مِی؛ اگر که اینطور ترجیح میدید) بعد از نیمههای شب، مثل دو تا آدم بزرگسال از تراوشات عمیق ذهنتون در مورد آدمها و حتی شاید در مورد هم، صحبت کنید و لذتش رو ببرید.
و اگر هنوز متوجه نشدید، تو همین یک نیمچه پاراگراف چه بسیار نبایدها و خط قرمزهای دوران خوش کودکی که پشت سر گذاشته نشده!، که بهتون یادآوری کنه بهتره امشب زود بخوابید چون فردا باید برید سر کار و یه آدمبزرگ مسئولیتپذیر باشید. شما رو نمیدونم؛ ولی در حال حاضر همین دو خط میتونه باعث بشه که فعالیتهای منتهی یه پرداخت قبوض و اجارهخونه رو به توپبازی شادمانه تو کوچه و خواب بیدغدغۀ جلوی بخاری ترجیح بدم! لول
پ.ن: من منکر مزایای بیدغدغگی نیستم؛ ولی واقعیت اینه که هیچ دورهای از زندگی آدمیزاد، خالی از دغدغه نبوده و نیست. صِرف اینکه به یادشون نمیاریم، به این معنا نیست که وجود نداشتن. :-)
Sunday. October 11, 2026. 11:57 P.M
19 مهرماه 1405
هر گونه احساسی که یک نفر نسبت به من و توی نوعی پیدا میکنه، الزاماً محصول رفتار ما نیست. بخشی از اون میتونه حاصل نیازها، انتظارات، تجربههای گذشته، برداشتها و حتی تصویری باشه که اون شخص از ما در ذهن خودش ساخته. واقعیت اینه که ما خیلی وقتها نه به خودِ آدمها، بلکه به برداشت و تصویری که از اونها در ذهنمون شکل گرفته علاقمند میشیم. اون تصویر میتونه در مواجهه با واقعیت بطور کلی درهم بشکنه و یا اینکه اصلاح بشه؛ اما در هر صورت اون آدم، عموما مسئول فاصلۀ میان تصویر کذایی، از واقعیتِ خودش نیست.
واقعیت امر اینه که… شاید گاهی از کسی ناامید نمیشی چون تغییر کرده؛ بلکه چون بالاخره بخشی از اون آدم رو میبینی که پیشتر در تصویر ذهنی تو جایی نداشته.
و راستش مواجهه باهاش راحت نیست. گاهی مثل مراسم تدفین میمونه؛ مثل سوگِ مرگِ عزیزی که دیگه وجود نداره.
Friday. October 9, 2026. 9:22 P.M
17 مهرماه 1405
فهموندن چیزی، به کسی که خودش رو به نفهمیدن زده، غیرممکنه. در نتیجه… از یه جایی به بعد، با کمالمیل ترجیح میدم که در ذهن همه مقصر باشم تا اینکه قانعشون کنم.
نمیتونی بهشون چیزی رو بفهمونی که نمیخوان بفهمنـــــ.
Wednesday. October 7, 2026. 10:21 P.M
15 مهرماه 1405
به تصور من، آدمها باید این توانایی رو داشته باشن که بین احساسی که نسبت به دیگران دارن و احساسی که دیگران در اونها ایجاد میکنن، تمایز قائل بشن. این دو تا کاملا با هم تفاوت دارن.
ممکنه فردی برای شما دوستداشتنی یا باهوش باشه. شما احساس کنید که بامزهست یا اینکه شخصیت کاریزماتیکی داره که خوشایند شماست. ولی همون آدم در شما احساس تنهایی، اضطراب، نادیده گرفته شدن و غم رو ایجاد بکنه.
این، اون چیزیه که تجربۀ واقعی شما از یک رابطه رو مشخص میکنه، نه صرفا احساسی که شما نسبت به اون آدم دارید.
Sunday. October 4, 2026. 08:50 P.M
12 مهرماه 140
واقعیت اینه که «حلمسئله» هرگز یک پروسۀ خطی نبوده و نیست. حل مسئله صرفا به این معنی نیست که اونقدر به اون در کذایی پیشروت بکوبی تا باز بشه. نه… شاید زمان باز شدن اون در نرسیده باشه. گاهی حل مسئله، شامل این هم هست که در زمان درستش قبول کنی که شاید اون در، حلال مشکل تو نیست، شاید که خیلی ساده، هرگز قرار نیست که به روی تو باز بشه.
گاهی حل مسئله یعنی اینکه صرفا با واقعیت بسته بودن و بسته موندن در کنار بیای و زمانی که این واقعیت رو بپذیری، یه روزی بالاخره درهای بیشتری برای کوبیدن پیدا میکنی؛ و در نهایت، یکی از اونها به روت باز خواهد شد.
Friday. October 2, 2026. 11:45 P.M
10 مهرماه 1405
مرخصی گرفتنِ یکی مثل من هم این شکلیه که باید با ده تا آدم از قبل هماهنگ کنی؛ به پنج نفر دیگه بسپاری که اگر وضعیت x پیش اومد باید از بین گزینههای a,b و c کدوم رو انتخاب کنن. به سه نفر دیگه هم اطلاع بدی که فردا نیستی، نهایتا هم در حالی که تا 7:30 شب مشغول باقی هماهنگیها و فرستادن پیام تو گروههای کاری بودی، بهشون بگی اگر در نهایت، 24 ساعتِ ناقابل از پس جمع و جور کردن خودشون برنیومدن، میتونن باهات تماس بگیرن!
یعنی اینقـــدر آدم متحمل زحمت و دردسر اضافه میشه که گاهی به خودت میگی خب چه کاریه جدا! اونجا باشم حتی گرفتاریش هم کمتره. ولی خب چه کنیم که من روم زیاده!
پ.ن2: مرگ بر اکتبر!
Thursday. October 1, 2026. 11:10 P.M
9 مهرماه 1405
دوست داشتم supervisor ای داشتم که خودم برای همه بودم؛ کسی که حواسش یه پشت سرت باشه، پیگیر باشه، کنارت بایسته وقتی بقیه روبهروت ایستادهن.
دوست داشتم گاهی رفقایی که دوستشون دارم، رفاقت رو کمی شبیهتر به چیزی که خودم از رفاقت احساس میکنم، تجربه میکردن؛ نه لزوما بهتر یا بیشتر، فقط کمی نزدیکتر. البته انکار نمیکنم که در رفاقت همیشه آدم خوششانسی بودهم. اما گاهی فکر میکنی که شاید فقط یک قدم بیشتر، حالت رو تا چه اندازه بهتر میکرد؛ یا حتی فقط یک سؤال بیشتر، اینکه تو «ف» بگی و او تا فرحزاد بره و برگرده.
دوست داشتم احساس کنم که برای حال خوب خودشون، حقیقتا همونقدر تلاش میکنن که من برای دیدن حال خوب اونها. تا هر بار دلت، برای نوری که میتونست زودتر به زندگیش برگرده، اینطور نگیره. گاهی چیزهایی میشنوی، اما نادیده میگیری؛ نیمۀ استدلالی مغزت به نیمۀ دیگه نهیب میزنه که چیز مهمی نیست، منظوری نداره، شاید که تصویر روشنی از موقعیت به او مخابره نشده. این یکی حالش خوب نیست، تقصیر او نیست. و حقیقتاً هم نیست…
گاهی بیشتر از خودِ نبودن آدمها، از نامتقارن بودن رابطههاست که خسته میشی؛ از بعضی ناهماهنگیهای ناخواسته، از اینکه گاهی خیلی ساده، در اون لحظۀ کذایی، فقط در محدوده فرکانس همدیگه قرار نداشته نباشین، حتی بدون اینکه لزوماً کسی برای چیزی مقصر باشه.
Wednesday. September 30, 2026. 7:10 A.M
8 مهرماه 1405
میگه حالا چرا یهو عصبانی میشی؟ یهو نبود عزیز! شما مدت زمان مدیدی بود که داشتی روان من رو مستهلک میکردی، منم به اشتباه، یه مدت زمان طولانی اخلاق غیرحرفهای شما رو تحمل میکردم. الان تصمیم گرفتم که دیگه کافیه. چرا گاها این امر به بعضیها مشتبه میشه که صبر و حوصله، گزینهای لایتناهی در مقابل همه آدمهاست؟ گزینۀ صبر در من limited edition داره و صرفا برای آدمهای انگشتشماری که خودم صلاح بدونم فعاله. اضافه ازش ندارم که برای هر آدمی هزینه کنم. شما شانس خودت رو یکبار امتحان کردی، منم اعتقادی به شانس دوم ندارم.
آدمهای قدرنشناس رو از زندگیتون حذف کنید، امتحان کنید؛ از حذف قند هم بهتره!
Monday. September 28, 2026. 08:30 P.M
6 مهرماه 1405